هر که صبح کند و به امور مسلمین همت نگذارد از آنها نیست و هر که بشنود مردی فریاد می زند و جوابش نگوید مسلمان نیست.
( رسول اکرم )
من و ما رو از یاد نبر
یا علی
خداوندا...
دستانم خالی اند و دلم غرق در آمال.
یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن...
من و ما رو از یاد نبر
یا علی
یک روز با تو و یک روز برعلیه تو
روزی که با توست مغرور...
و
روزی که بر علیه توست نا امید نشو...
من وما رو از یاد نبر
یا علی
من روایت می کنم اکنون،...
" قصه است این، قصه، آری قصه درد است
شعر نیست
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ ـ هم چون پوچ عالی نیست ـ
این گلیم تیره بختی هاست
خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها
روکش تابوت تختی هاست... "
آری اکنون شیر ایران شهر
کوه کوهان، مرد مردستان
رستم دستان
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور،
چاه غدر نا جوان مردان.
پهلوان هفت خوان، اکنون
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نبایستی بگوید، هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر
چشم ها را بایید ببندد، تا نبیند هیچ...
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
او شغاد، آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
( مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود )
جنگ بود این یا شکار؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر؟
قصه می گوید
این برایش سخت آسان بود
همچنان که می توانست او، اگر می خواست،
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا، بر درختی، گیره ای، سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست، گویم راست
قصه بی شک راست می گوید.
می توانست او، اگر می خواست.
لیک...
من و ما رو از یاد نبر
یا علی
کوتاهی می کنیم
آن زمان که دوستمان دارند...
لجبازی می کنیم
وبعد...
برای آنچه از دست رفته آه می کشیم...
من و ما رو از یاد نبر
یاعلی
چند لحظه ای گذشت و موجی نوشته اش را پاک کرد. بلندشد.
زندگی را باید ازسر می نوشت...
من و ما رو از یاد نبر
یا علی