آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحراها خشکیدند
وماهیان به دریاها خشکیدند
وخاک، مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غار های تنهایی
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زن های باردار
نوزادهای بی سر زاییدند
و گاهواره ها از شرم
به گور ها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود .
شاید هنوز
در پشت چشم های له شده، در عمق انجماد
یک چیز نیم زندۀ مغشوش بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها
شاید، ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچکس نمی دانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلب ها گریخته، ایمان است
آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
من و ما رو از یاد نبر
یا علی