
غریبم
قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو اسب من مرده است و اصلم پیر و
پژمردست.
غم دل با تو گویم غار!
من آن آواره این دشت بی فرسنگ.
من آن شهر اسیرم ساکنانش سنگ.
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید.
دریغا دخمه ای درخورد این تنهای بد فرجام نتوان یافت.
کجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها...
درخشان چشمه پیش چشم من خشکید.
فروزان آتشم را باد خاموشید.
فکندم ریگها را یک به یک در چاه
به جای آب دود از چاه سر برکرد گفتی دیو میگفت: آه.
ـ ... غم دل با تو گویم غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟
صدا نالنده پاسخ داد:
... آری نیست.
من و ما رو از یاد نبر
یا علی

شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است !
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، ليك ، غمي غمناك است.