تبليغاتX
تنهایی ماه
 

 ماندم و پژمرده شدم ریختم

تا که به دامان تو آویختم

دامن خود را متکان ای عزیز

این منم ای دوست به خاکم مریز

وای مرا ساده سپردی به باد

حیف که نشناخته بردی ز یاد

همسفر بادم از آن پس مدام

می گذرم بی خبر از بام و شام

می رسم اما به تو روزی دگر

پنجره را باز گذاری اگر . . .

 

من و ما رو از یاد نبر

یا حق       

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:43 توسط سعید |

 

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم می کنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین و شعله خوب میداند

. . .

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل

به داس های واژگون شده‌‌‌‌ ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد . . .

 

من و ما رو از یاد نبر        

یاحق             

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 2:42 توسط سعید |