
غریبم
قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو اسب من مرده است و اصلم پیر و
پژمردست.
غم دل با تو گویم غار!
من آن آواره این دشت بی فرسنگ.
من آن شهر اسیرم ساکنانش سنگ.
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید.
دریغا دخمه ای درخورد این تنهای بد فرجام نتوان یافت.
کجایی ای حریق؟ ای سیل؟ ای آوار؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها...
درخشان چشمه پیش چشم من خشکید.
فروزان آتشم را باد خاموشید.
فکندم ریگها را یک به یک در چاه
به جای آب دود از چاه سر برکرد گفتی دیو میگفت: آه.
ـ ... غم دل با تو گویم غار!
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟
صدا نالنده پاسخ داد:
... آری نیست.
من و ما رو از یاد نبر
یا علی